رسا جون رسا جون ، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

نازدار من و بابایی

نازدار من...

چهارماهگی نازدار...

  پسرم چهار ماهگیت مبارک   سلام قند عسلم وای نمیدونی که من و بابا چقدر دوست داریم حسابی خوش اخلاق شدی ماشاا... واکسن چهارماهگیت و زدی یه کوچولو گریه کردی و بعدش آروم شدی چقدر تو ماهی آخه خوابت منظم شده شبا ساعت 11 تا 12 میخوابی صبح ساعت 11 بیدار میشی خوش خواب من اصلا بغلی نیستی زیاد دوست نداری بغلت کنن با خودت بازی میکنی و اغو اغو میگی دستای کوچولوت رو ملچ ملوچ میخوری امسال اولین محرم و عزاداری شما برای اما حسین (ع) بود قبول باشه پسرم دست مامان صدف و بابا علی درد نکنه برات لباس علی اصغر خریدن شما پوشیدی مثل فرشته ها شده بودی با اون نگاه معصومت دورت بگردم ...
16 ارديبهشت 1394

سه ماهگی نازدار...

  پسرم سه ماهگیت مبارک   سلام فندق مامان خدا رو شکر سه ماهگیت هم تموم شد شما وارد چهار ماهگی شدی عزیز دلم شما خیلی پسر آقایی شدی خوابت تنظیم شده دیگه شبا گریه نمیکنی فدات بشم کلی هم کارای بامزه یاد گرفتی بلند بلند میخندی و دل همه  رو میبری آغو آغو میگی با اسباب بازیهات حرف میزنی عاشق انگشت شصت دستت هستی که اونو بخوری قربونت برم خلاصه اینکه بی نهایت دوست داریم آقا رسا و حالا عکسها:   چچل خان مشغول خوردن انگشت شصت انقدر انگشتت خوردی خسته شدی خوابت برد آقا رسا محو آقای شیر ...
8 آبان 1393

دو ماهگی نازدار...

پسرم دو ماهگیت مبارک 93/7/8 پسرم دو ماهه شدی عزیزم امروز واکسن دو ماهگیت رو زدم خدا رو شکر تا الان تب نداری فقط کمی بی حال شدی گلکم 36 روزگیت شما رو ختنه کردیم  شما خیلی پسر آقایی بودی و فقط همون چند ساعت  اول بیقراری کردی دورت بگردم بعدش آروم شدی 40 روزگیت مامان بزرگ و مامان صدف شما رو حمام بردن اون شب خیلی راحت خوابیدی ایشاا... دامادیت عسلم تو این ماه مامان صدف و بابا علی یک هفته ای رفتن مسافرت که خیلی برای من سخت بود دست تنها از شما نگهداری کنم شما هم تو این یک هفته کم نزاشتی به شدت بی قرار کردی برای اولین بار هم شما رو بردم حمام که تجربه خوبی...
8 مهر 1393

یک ماهگی نازدار...

  پسرم یک ماهگیت مبارک   سلام به همگی امروز 8 شهریور 93 و پسرم یک ماهه شده خدا رو شکر میکنم که بزرگترین نعمتش رو به ما داده آقا رسا تو این یک ماه حسابی بزرگ شدی هنوز خوابت تنظیم نشده شبها کمی گریه میکنی و دل پیچه داری ولی روزا شما حسابی آقاهستی با اینکه عروسی خاله جونت بود اصلا من و اذیت نکردی کلی بهمون خوش گذشت با تیپی هم که تو عروسی زده بودی دل همه رو بردی فداتشم تو این یک ماه مامان صدف خیلی برامون زحمت کشید از یک طرف ما از یک طرف هم کارای عروسی خاله جون خیلی خسته شد ایشاا... براش جبران کنیم حالا بریم سراغ عکسها: ...
8 شهريور 1393

بهترین خاطره زندگیم...

    سلام به همه عزیزان از همه باب ت این همه تاخیر عذر میخوام باورم نمیشه که بالاخره نوبت من رسید که خاطره زایمانم رو بنویسم بریم سراغ اصل مطلب شب قبل رو به سختی تونستم بخوابم از خوشحالی و هیجان و استرس خوابم نمیبرد به زحمت ساعت 2 خوابیدم ساعت 5 همسری بیدارم کرد حالا خوابم گرفته بود اساسی از خواب بیدار شدم نمازم رو خوندم بعد حاضر شدم آخرین عکسای یادگاری رو تو اتاق گل پسری انداختیم ساک خودم و رسا برداشتیم همسری از زیر قرآن ردم کرد رفتیم دنبال مامان و خواهرم تا به اتفاق بریم بیمارستان بابا هم میخواست بیاد که با کلی اصرار تونستم راضیش کنم که فعلا...
18 مرداد 1393

آخرین شب نازدار تو دل مامانش...

امشب آخرین شبی که گل پسرم تو دل مامانشه و فردا باید برم بیمارستان باورم نمیشه که بالاخره اون روزی که منتظرش بودم رسید.38 هفته و 5 روز با همه سختی هاش خدا رو شکر به خیر گذشت پسرک مردادی من فردا میاد بغلم و من به معنای واقعی مادر میشم ولی خوب دلم برای تکون ها و لگد ها و سکسکه کردنش تنگ میشه خیلی... امشب آخرین شب دو نفره من و رسول بعد از 7 سال با هم بودنه زندگی دو نفرمون رو خیلی دوست داشتم و بسیار ازش لذت بردم نازدار من فرشته کوچک من داره زمینی میشه میاد تا زندگی دو نفره ما  سه نفری بشه و خوشبختی مون کاملتر بشه حرف برای گفتن زیاده و وقت ک...
7 مرداد 1393

تقدیم به همه مادران...

  این عکس زیبا...و معنی تک تک این ترکهاااااااااا............. كه اين ترك هاي روي شكم هر كدام نشانه اي است: نشانه اي از  تك تك نفس هاييه كه توي دلم كشيدي . نشانه اي از تك تك پلك زدنهات و هر خميازه ات. نشانه اي از  مكيدن انگشتانت يا تكون دادن دستات تو شكممه. نشانه اي از  بستن چشمانت و خوابيدن در تاريكي مطلقه. نشانه اي از وقتي كه تو سكسكه ميكردي. نشانه اي از وقتي كه درون من به خواب رفته بودي و رويا ميديدي. اين نشانه ها هيچ كدام زيبا نيستند حتي ممكن است زشت به نظر بياد.اشكالي ندارد اونجا خونه تو بود.اولين جايي بود كه من به تو عشق ورزيدم.شكم من جايي بود كه من هر وقت كه...
6 مرداد 1393

اندر احوالات این روزها...

سلام پسر خوشگلم الان که دارم مینویسم تو دل مامان حسابی مشغولی و کاراته تمرین میکنی بعضی وقتا هم موج مکزیکی میری جات حسابی تنگ شده یکمی دیگه صبر کنی و تپل بشی میای بغل من و بابا قربونت برم نازدار من جمعه 93/4/13با بابا جون رفتیم سونو خدا رو شکر همه چی خوب بود و حالت عالی بود وزنتم 2330 کیلو بود ماشاا... خیالم راحت شد خیلی نگران وزنت بودم یه خبر دیگه اینکه بابا باید سه ماه بره ماموریت و از ما دور باشه درست زمان تولد تو هم من هم بابا خیلی از این بابت ناراحت بودیم با خانم دکتر مشورت کردیم گفت میشه دو روز قبل رفتن بابا شم...
25 تير 1393